
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:39 توسط مرتضی آشنا |
دیشب کاغذ احساسم را روی بوم آسمان رنگ کردم ولحظه های با تو بودن را کنار شب بوها قاب گرفتم اگر بخواهی همین امشب با چند قاصدک برایت پست می کنم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:30 توسط مرتضی آشنا |
مثل یک شمع در تب یک عشق ناب مثل یک تشنه از اندوه سراب مثل یک کویر در انتظار آب مثل یک خسته در حسرت خواب من در انتظار کلامی از سوی تو تا ابراز کنم تمامی نیازم را به تو اما تو با سکوتی همیشگی.......
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:19 توسط مرتضی آشنا |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:58 توسط مرتضی آشنا |
بذار خیا ل کنم هنوز ترانه هام و میشنوی....
هنوز هوام و داری هنوز صدام و میشنوی....
بذار خیا ل کنم هنوز یه لحظه از نیازتم.....
اگه تمومه قصه مون هنوز ترانه سازتم.....
بذار خیا ل کنم هنوز پر از تب و تاب منی.....
روزا به فکر دیدنم شبها پر از خواب منی.....
بذار خیا ل کنم تو دلتنگی ها ت.....
غروب که میشه یاد من میافتی......
توئی که قصه ی طلوع عشق و گفتی و.......
دوست دارم و نگفتی....
بذار خیا ل کنم منم اون که دلت تنگه براش
اونیکه وقتی تنهایی پرمیشی از خاطره هاش
اون که هنوزدوستش داری
اون که هنوز هم نفسه.....
بذار خیا ل کنم منم اونی که بودنش برات بسه
دوباره فال حافظ و...
دوباره توی فالمی....
بذار خیا ل کنم... بذار...
اگرچه بی خیالمی.......
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:41 توسط مرتضی آشنا |

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:28 توسط مرتضی آشنا |
هرکسی توی این دوره زمونه
نمیخواد از اون یکی جا بمونه
چشم و هم چشمی مدِ تو این زمون
حرمتها رو میشکنن خیلی روون
یکی داره عشق شهرت ، یکی مال
یکی خیلی بی غم و تو عشق و حال
به جای عشق و محبت تو دلا
می پاشن بذرهای نفرت و ریا
واسه ی پول همه عاشق همَ ن
لایق عشق های واقعی کمَ ن
این روزا مثل اونا باید بشی
تا که مثل مرده ها خورده نشی
دیگه تو جنگل زندگی ، همه
مثل کرکس شدن و آدم کمه
کرکسها لاشه ی مرده میخورند
حاصل رنج نبرده میخورند
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:17 توسط مرتضی آشنا |
بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست. آواره شدن ,حکایت سختی نیست. از پاکی اشکهای خود فهمیدم لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:29 توسط مرتضی آشنا |
ای مهربانم ، وقتی خورشید به پیشواز شب می رود و کوچه از صدای پای آخرین عابر تهی می شود ، با کوله باری از غم و درد می روم و تو را با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های شهر تنها می گذارم گریه نکن ... ای باعث شکوفای باران . من باید بروم ، تا با غم غریبی خویش ، غم غربت را از جداره های دل عاشقان بزارم اما بدان بعض خاطرم هر لحظه برای تو می تپد.. 
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:27 توسط مرتضی آشنا |
نبودی نبودم تو هستی که هستم به تو تکیه میدم تورو میپرستم به تو تکیه میدم که عاشق ترینی که دلواپس لحظه های زمینی من از تو نگفتم شنیده گرفتی بیادت نبودم ندیده گرفتی میخوام مثل آیینه روبروت بشینم تو رو با تمام وجودم ببینم بذار روح من با نگات زیرو رو شه بذار پیرهن اسمونو بپوشه همه دلخوشی هام گذشت وتو موندی تو بیراهه هامو به مقصد رسوندی امیدم به جز تو شده نا امیدی همیشه تو آخر به دادم رسیدی نبودی نبودم تو هستی که هستم به تو تکیه میدم تو رو میپرستم
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 13:13 توسط مرتضی آشنا |
نوشت + ن او گفت در یک جمله داستانی بنویس! نوشتم: آمد، ماند، رفت. او پرسید: (( چه کسی؟ )) گُفتم(( هر کسی ! )).
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 13:11 توسط مرتضی آشنا |

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 13:2 توسط مرتضی آشنا |

عشق عشق عشق...
چه واژه ی غریبی...
سرد...بی معنا...خاک خورده...
چه به سرش امد؟ کسی می داند؟
ان کلمه که به ژرفای تمام زندگی بود...
حالا دیگر به عنوان یک کلمه هم از ان یاد نمی شود...
چه باید کرد...سرنوشتش این بود...
این که در ویرانی ها گم گردد...
این که دیگر هیچ کس قدرت ادراک ان را نداشته باشد...
این که او هم تنها باشد...تنهای تنها...
سرنوشت است...کاری نمی شود کرد...
ما هم سرنوشتی داریم...درست مانند عشق...
روزی تنها...روزی بی معنی... و روزی باد مارا خواهد برد
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 12:56 توسط مرتضی آشنا |
با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم : به خاطر تو ...
بهش گفتم : به خاطر هیچ کس ...
دوباره پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی ...؟؟؟
با اینکه دلم فریاد می زد : به خاطر تو ...
با یک بغض غمگین گفتم : به خاطر هیچ چیز ...
ازش پرسیدم : تو به خاطر کی زنده هستی ...؟؟؟
در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود گفت : به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است ...!!!

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 20:8 توسط مرتضی آشنا |

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:31 توسط مرتضی آشنا |

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:23 توسط مرتضی آشنا |
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:20 توسط مرتضی آشنا |
گل من گوش كن عزيزم گلدونت برات مي خونه تو كدوم باغ قشنگي ريشه هات زده جوونه مي دونم وسعت گلدون واسه تو كوچيك و تنگ بود با تموم سادگي هاش واسه من اما قشنگ بود گل من رفتي و گلدون مي خونه برات ،عروسك تو به آرزوت رسيدي باغ خوشبختي مبارك اما گاهي من مي ترسم كه تو اونجا خوش نباشي نكنه غصه بياد و گل من پژمرده باشي گل من خبر نداري !دل گلدونت مي گيره اگه تو پژمرده باشي گلدونت برات بميره گل من نگو كه اونجا دل تو برام مي گيره گل من نگو شكستي گلدونت برات بميره نكنه لگد شه ساقه ات زير پاي هر غريبه ساده دل نباش گل من كه دنيا پر از فريبه نكنه يه وقت شكستي آخ داره اشكام مي ريزه نمي دوني خاطر تو واسه من چقدر عزيزه گل من خبر نداري دل گلدونت مي گيره اگه تو پژمرده باشي گلدونت برات بميره
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:48 توسط مرتضی آشنا |




+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:45 توسط مرتضی آشنا |
تقصیر دلم چیست گر روی تو زیباست
حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست من تشنه ی یک لحضه تماشای تو هستم افسوس که یک لحضه تماشای تو رویاست
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:37 توسط مرتضی آشنا |
تو هموني كه توي موج بلا
واسه تو دستامو قايق مي كنم
اگه موجا تو رو از من بگيرن
قطره قطره آب مي شم دق مي كنم
واي كه دلم طاقت دوري تو نداره
بغض نبودن تو اشكامو در مياره
اي كه بي تو اين كوير، خواب بارون مي بينه
وقتي نيستي، غم دنيا توي قلبم مي شينه
اي كه بي تو واسه من، همه دنیا قفسه
هستي از نبودن تو التهاب نفسه
توي بهت و غم تنهايي من
به سرم دست نوازش كشيدي
ولي با رفتنت اي هستي من
هستي منو به آتيش كشيدي
واي كه دلم طاقت دوري تو نداره
بغض نبودن تو اشكامو در مياره
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:56 توسط مرتضی آشنا |
ديشب چشم هايم را بر هم گذاشتم و آرزويي در دل کردم هستم و خواهم بود یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
آرزويي هر چند بچه گانه
هر چند از روي دل
هر چند مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم
ولي حتي اگر به آرزويم نرسم
من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کني با تو
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتي اگر فاصله ها باعث دوري ديده ها گردد
هميشه در دلم خواهي ماند
جايي که جاي هيچ کسي نيست بجز تو
و هيچ کسي نمي تواند جاي تو را در دلم بگيرد...
نگاه معصومت در ياد من هميشه جاويد است ...
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:53 توسط مرتضی آشنا |
دل من يه روز به دريا زد و رفت پشت پا به رسم دنيا زد و رفت پاشنه ي کفش فرارو ور کشيد آستينِ همّتو بالا زد و رفت حيووني ، تازگي آدم شده بود به سرش هواي حوّا زد و رفت دفتر گذشته ها رو پاره کرد نامه ي فرداها رو تا زد و رفت هواي تازه دلش مي خواست ولي آخرش توي غبارا زد و رفت خودشو تو مرده ها جا زد و رفت دنبال کليد خوشبختي مي گشت قفلي هم به روي قفلا زد و رفت
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:48 توسط مرتضی آشنا |
آه اگر روزی بمیرد عشق ما
وای اگر آتش به یخبندان کشد
خنده امروز ما در شان یاس
اختران اشک در چشمان کشد
من نوازشگر شدم آن بال و پر
من ستایشگر شدم آواز او
خواستم بوییدم و بوسیدمش
با نیازی بیشتر از ناز او
عاشقان هر کس که دارد از شما
مرغ عشقی بر فراز شاخسار
پاسداری بایدش هر روز و شب
چشم ترسی بایدش از روزگار
هر کجا در هر خم این رهگذر
درکمین بدخواه سنگ انداز هست
عشق من پرداشت آه ای عاشقان
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:29 توسط مرتضی آشنا |

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 12:58 توسط مرتضی آشنا |
ناباورانه قدم هاشو نظاره مي کردم که آروم آروم ازم دور و دورتر مي شد ... دلم مي خواست فريادبزنم نــــــــــــــــرو ... دلش مي خواست فرياد بزنم :بمـــــــــــــــون ... ولي بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمي داد ، با چشمام فرياد کشيدم :بمـــــــــــــون ... اما افسوس که هيچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوه
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 12:56 توسط مرتضی آشنا |
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع !
و تو ای دوست ترین
در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم
و نگوئیم که بازیگر یکقصه معتبریم
کاش میدانستی
که نباید حس کرد,که نباید دل بست
در فضایی که پراز همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگیاست
قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 12:44 توسط مرتضی آشنا |

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 12:41 توسط مرتضی آشنا |
ديگه قلبـــــــت رو نميدی باشه قلبـــــــــــــت رو نخواســـــــــــتم گفتــــــی که دستات رو نميدی باشه دستــــــــــــات رو نخواستم گفتی که چشمات مال من نيست باشـــــه چشمهات رو نخواستم برو با غرورت زندگی کن منـــــــــــــــــــم عشق تو رو نخواستم
به همین سادگی رفتی بی خداحافظي عزیزم
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 12:32 توسط مرتضی آشنا |

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 10:46 توسط مرتضی آشنا |